تبلیغات
دانلود سخنرانی های علامه حسن زاده آملی - دفتر دل 1 الی 7 "علامه حسن زاده آملی"

باب اول دفتر دل علامه حسن زاده آملی


20- كه محمود و محمد هست و احمد   اللهم صل على محمد
21- على بن ابیطالب هم این است   كه سر انبیاء و عالمین است
22- امامت در جهان اصلى است قائم   چو اصل قائمش نسلى است دائم
23- ز حق هر دم درود آفرینش   بروح ختم و آل طاهرینش
24- كه اندر جمع یس اند و قران   كه اندر فرق طه اند و فرقان
25- خدایا مرغ دل بنموده پرواز   بسوى دلنوازى ته پرواز
26- یكى فرزانه دانا سرشتى   یكى جانانه رشك بهشتى
27- یكى دل داده روشن روانى   یكى شوریده شیرین بیانى
28- چو بلبل از گل و گلبن شود مست   مرا گفتار ز نغرش برده از دست
29- سلام خالص ما بر روانش   سلامت باد دائم جسم و جانش
30- روان بادا همیشه خامه او   نویسم من جواب نام او
31- كه حكم شرعى خیر الانام است   جواب نامه چون رد سلام است
32- مرا از سر من گردیده معلوم   جواب نامه ابد هم بمنطوم
33- كه نظم اندر نظام آفرینش   بقا دارد بنزد اهل بینش
34- ز نظم است فكر را تعدیل و توسیط   بدر آید ز افراط و ز تفریط
35- ز نظم آید سخن در حد موزون   ز اندازه نه كم باشد نه افزون
36- چو حق اندر كلامت هست منظور   كلام حق چه منظوم و چه منشور
37- بسا شعر بحكمت گشته معجون   نموده نیك بختى را دگرگون
38- چه بینى شعر از طبع روان را   بشور اند بسى پیرو جوان را
39- شناسم من كس را محض شاهد   كه از این مائده او راست عائد
40- سحرگاهى در آغاز جوانى   كه باید بگذرد در كامرانى
41- بخلوتخانه صدق و صفایش   بقرآن و مناجات و دعایش
42- ز شعرى ناگهان زیر و زبر شد   چو گوگردى كز آتش شعله ور شد
43- فروغ جلوه هاى آسمانى   از آن شعرش نموده آنچنانى
44- كه تار و مار گشته تار و پودش   بشد از دست او بود و نمودش
45- چو یكسر تارك نفس و هوى شد   خدا گفت و بحق سوى خدا شد
46- ز شعرى شد زمینى آسمانى   كه بنموده وداع زندگانى
47- از این هجرت بدان اجرت رسیده است   كه چشم مثل من آنرا ندیده است
48- عروس معنى شعرى كه عذر است   چرا مر قائلش را وجه از راست
49- زبان حجت الله زمان است   كه در مدح و دعاى شاعر آنست
50- كه راوى در دل دفتر نوشته است   بهر یك بیت بیتى در بهشت است
51- صله بگرفته اند از حجت عصر   كه نقل آن فزون میاید از حصر
52- فرزدق را و دعبل را گواهى   دو عدل شاهد آوردم چه خواهى
53- خداوندا نما یارى حسن را   برین منظومه نیك آرد سخن را
54- دلش را از بدیها پاك فرما   تنش را در دهت چالاك فرما
55- به ن والقلمت اى رب بیچون   نگارش در خط و ما یسطرون
56- زبانش را گشا بهر بیانش   تو میگو حرف خود را از زبانش
57- چو طاهر كردى او را اطهرش كن   بسان سلسبیل و كوثرش ‍ كن
58- كه تا آب حیات علم جارى   شود از او با حفاد و ذرارى
59- ز لطف خویشتن فرماى نایل   مرا و را دولت قرب نوافل
60- اگر قرب فرائض راست لایق   زهى عشق و زهى معشوق و عاشق
61- بیا بر گیراى پاكیزه گوهر   نكاتى را كه آوردم به دفتر
62- چو این دفتر حكایت دارد از دل   بسى حرف و شكایت دارد از دل
63- بحكم طالعش از اختر دل   نهادم نام او را دفتر دل
64- ز طوفانى دریاى دل من   صد فهایى كه دارد ساحل من
65-بسى از آن صدفها راز ساحل   نمودم جمع و شد این دفتر دل
66- ز ما این دفتر دل یادگارى   بماند بعد ما در روزگارى
67- نه چندان بگذرد از این زمانه   كه ما را اینست نامى و نشانه
68- ولیكن دفتر دل هست باقى   من الان الى یوم التلاقى
69- شد آغاز سخن از دفتر دل   ز دل افتاده ام در كار مشكل
70-كه این دفتر نباید كرد بازش   نشاید بر ملا بنمود رازش
71- مپرس از من حدیث دفتر دل   مكن آواره ام در كشور دل
72-شورانش كه چون زنبور خانه است   زبس از تیر عم دردى نشانه است
73- چو دیوانه كه در زنجیر بسته است   حسن از دست دل پیوسته خسته است
74- نیارم شرح دل دادن كه چونست   چه وصف آن ز گفتگو برونست
75- هر آنچه بشنوى از بیش و از كم   نه آن وصف دل است و الله اعلم
76- نه آن وصف دل است اى نوردیده   كه دل روز است و وصف آن سپیده
77- چو حرف اندك از بسیار آمد   چو یكدانه ز صد خروار آمد
78- بر صاحبدلى بنما اقامت   نماید وصف دل را تا قیامت
79- ز دل بسیار گفتى و شنیدى   شب دیوانه دل را ندیدى
80- شب دیوانه دل یك طلسم است   كه تعریفش برون از حد و رسم است
81- ادب كردى چو نفس بى ادب را   گشایى این طلسم بوالعجب را
82- دل دیوانه رند جهانسوز   چو شب آید نخواهد در پیش روز
83- نمیدانم چه تقدیر و قضایى است   دلم را دل شب آشنایى است
84- نواى سینه و ناى گلویم   بر آرد از دل شب هاى و هویم
85- همین ناى است كو دارد حكایت   نماید از جدائیها شكایت
86- ز بس معشوق شیرین و غیور است   دل بیچاره نزدیك است و دور است
87- كمال وصل و مهجورى عجیب است   مرعین قرب را دروى غریب است
88- چو نالى خواهم از دردم بنالم   معاذ الله كه ار خواهم ببالم
89- چو روى خور فرو شد از كرانه   دل دیوانه ام گیرد بهانه
90- چو بیند شب پره آید به پرواز   نماید ناله شبگیرش آغاز
91- كه در شب شب پرده پرواز دارد   ز پروازم چه چیزى باز دارد
92- بود آنمرغ دل بى بال و بى پر   كه شب خو كرده بابا لین و بستر
93- ولى كو بلبل گلزار یاراست   شب او خوشتر از صبح بهار است
94- چو باید مرغ زارى مرغزارى   ز شوق وصل دار ده و آزارى
95- بشب مرغ حق است و نطق حق حق   چو مى بیند جمال حسن مطلق
96- شب آید تا كه انوار الهى   بتابد بر دل پاك از بتاهى
97- شب آید تا كه دل در محق و در طمس   نماید سورت و اللیل را لمس
98- چه خوش باشد سخن از دفتر دل   از آن خوشتر وطن در كشور دل
99-نه از قطان این اوطانى ایدل   نه از سكان این بنیانى ایدل
100- تو آن عنقا عرشى آشیانى   كه بنود آشیانت را نشانى
101- به امید بناى خانه دل   گرفتم خوى با ویرانه دل
102- چو شیر در قفس سیمرغ در بند   درین ویرانه باید بود تا چند
103- مگر از خضر فرخ فام آگاه   رها گردى دلا از ما سوى الله
104- در آن مشهد نه دینى و نه عقبى است   فلله الاخره و الاولى است
105- قلم از آتش دل زد زبانه   سوى بسم الله و كن شد روانه
106- زبسم الله و كن بشنود گر بار   كه تا گرد و روان تو گهر بار
107- كن عارف بود امر الهى   بكن با امرا و هر چه كه خواهى
108- چو یابى رتبت سر ولایت   بود اذن الهى از برایت
109- چو صاحب سر شدى سر تو حاكیست   چه كارى آسمانى و چه خاكیست
110- در آنگه سر تو خود هست معیار   كه اقبالت بیاید یا كه ادبار
111- كجا باید كه خاموشى گزینى   روى در گوشه عزلت نشینى
112- كجا باید چو سیف الله مسلول   لسانت باشد از منثول معقول
113- كجا دست تصرف را گشایى   به اذن الله كنى كار خدایى
114- بهر حالت مصیبى و مثابى   حسن مشهد حسینى انتسابى
115- چه نورى بر فراز شاهق طور   حدیثى از پیمبر هست ناثور
116- كه از امر الهى یك فرشته   كه در دستش بود نیكو نوشته
117- بیاید نزد اهل جنت آنگاه   بگیرد اذن تا یابد در آن راه
118- مقامى را كه انسان است حائز   كجا افراشتگان راهست جائز
119- بباید باریا بند و وگرنه   بنا شد ره مر آنان راد گرنه
120-و وارد شد بر آنان آن فرشته   كه بدهد دست ایشان آن نوشته
121- رساند پیك حق با عزت و شان   سلام حق تعالى را بدیشان
122- سلام اسمى ز اسماى الهى است   چنانكه آخر حشرت گواهى است
123- نه صرف لفظ سین و لا و میم است   سلامى گر ترا قلب سلیم است
124- تو آن اسم الهى سلامى   اگر سالم بهر حال و مقامى
125- بماند سالم از دست و زبانت   مسلمانان در عصر و زمانت
126- بود اسلام از دست و زبانت   ازین اسم سلام اى طالب حق
127- شدى سالم چو در فعل و كلامت   فرشت آورد از حق سلامت
128- در اینجا چون فرشته در میانست   سلام حق رسان نامه رسانت
129- نباشد این بهشتى آنچنانه   كه بنود و اسطر اندر میانه
130- بیا در آن بهشتى كن اقامت   كه حق بى واسطه بدهد سلامت
131- بجاى نامه با تو در خطا بست   دهن بندم كه خاموشى صوابست
132- ولى حرف دگر دارم نهفته   شود گفته بود به از نگفته
133- كه حق سبحانه در ص قران   چو فرماید ز استكبار شیطان
134- در آن گفت و شنود با عتابش   نباشد واسطه اندر خطابش
135- تدبر كن در آیات الهى   كه قران بخشدت هر چه كه خواهى
136- مر آن نامه كه منشور الهى است   مپندارى كه قرطاست و سیاهى است
137- حروفش از مداد نور باشد   در آن نامه چنین مسطور باشد
138- كه این نامه بود از حى قیوم   بسوى حى قیوم و من الیوم
139- ترا دادم مقام كن ازین كن   هر آنچه خواهى انشایش كنى كن
140- من از كن هر چه میخواهم شود مست   تو هم كن گوى و میباشد ترا دست
141- خطاب نامه جامع هست و كامل   كه هر یك از بهشتى است شامل
142- قیامت را پس از بعد زمانى   چه پندارى كه خود اینك در آنى
143- قیامت چون كه در تو گشت قائم   بود این نامه در دست تو دانم
144- در آن حد سزاوار مقامت   رساند حق تعالى هم سلامت
145- مقام كن به بسم الله یابى   بهر سور و نماید فتح بابى
146- بطى الارض اندر طرفة العین   ببینى اینكه من این الى این
147- و یا با اینكه درجات مقیمى   چو آصف آورى عرش ‍ عظیمى
148- بلى با قدرت كامله حق   بلى با حكمت شامله حق
149- هم استصغار هر امر عظمیم است   هم استحقار هر خطب حسیم است
150- به بسم الله كه اذن الله فعلى است   ترا فیض مقدس در تجلى است
151- و مادم جلوهاى یار بینى   چه كالاها درین بازار بینى
152- متاع عشق را گردى خریدار   برون آیى ز وسواست و زپندار
153- چو با تنها و یا تنها نشینى   بجز روى دل آرایش نبینى
154- نبیند دیدگان من جهانى   كه خود عین عیانست و نهانى
155- نموده جلوه او عشوه اى ساز   كه خواهد كوه در آید بپرواز
156- ولى مالم تذق لم تدرایدوست   چشیدى اندكى دانى چه نیكوست
157- آیا غواص دریاى معارف   بیا بشنو ز بسم الله عارف

 

باب دوم دفتر دل علامه حسن زاده آملی


1- به بسم الله الرحمن الرحیم است   كه عارف محى عظم رمیم است
2- چو خود اسم ولى كردگار است   نفخت فیه من روحى شعار است
3- بنفخى جان دهد بر شكل بیجان   خرد از او چو مار سله پیچان
4- بگاو مرده با پایش كندهى   از آن هى گاو مرده میشود حى
5- به امرش شیر پرده شیر گردد   بغرد دردم آدم گیر گردد
6- زگل سازد همى بر هیات طیر   دهد در او شود طیر و كند سیر

7- براى مس سر اسم محیى   بخواهد از خدایش كیف تحیى
8- به اذن او بیابد رهنمون را   بگیرد چار مرغ گونه گون را
9- چه مرغان شگفت پرفسوسى   ز نسر و بط و طاوس و خروسى
10- نماید هر یكى را پاره پاره   به رهر كوهى نهد جزئى دوباره
11- بخواند نام آنان را به آواز   كه دردم هر چهار آید بپرواز
12- ترا هر چار مرغ نهادست   كه روحت از عروجش ‍ اوفتادست
13- تراتا خست نفس است بطى   كه بالاى دلجن در بحر و شطى
14- همى جو شد ز شهوت و یك دانى   زخارف آن طاوس است و آنى
15- چو نسرى كركس مردار خوارى   ببین اندر نهاد خود چه دارى
16- بكش این چار مرغ بى ادب را   كه تا یابى حیات بوالعجب را
17- عزیز من حیات تو الهى است   كه عقل و نقل دو عدل گواهى است
18- طبیعت بر حیاتت گشت حاكم   نباشد جز تو بر نفس تو ظالم
19- تو انسانى چرا امر دار خوارى   چرا از سفره خود بركنارى
20- غذاى تو چرا لاى دلجن شد   طباع تو بط و زاغ و زعن شد
21 - زخارف همچو شهوت شد حجاب   كه شد از دست تو حق و حسابت
22- ترا شهوت بقرب دوست باید   بدانچه وصف و خلق اوست باید
23- به بسم الله الرحمن الرحیم است   كه عارف صاحب خلق عظیم است
24- ترا زینت بود نام الهى   به از این تاج كر مناچه خواهى
25- بیا نفس پلیدت را ادب كن   حیات خود الهى را طلب كن
26- بیابى عیسوى مشرب بسى را   چو عیسى مى كند احیاى موتى
27- ولى اسمى زاسماى الهى است   كه او را دولت نامتناهى است
28- چه در دنیا و در عقبى ولى است   لسان صدق یوسف نبى است
29- نبى نبود زاسماى الهى   لذا آمد نبوت را تناهى
30- نبى است و ولى مشكوة و مصباح   ازین دو نور اشباح است و ارواح
31- چو در تو اسم باطن اسم ظاهر   یكایك را مقاماتى است باهر
32- بظاهر تجلیت آمد دتارت   بباطن تحلیت باشد شعارت
33- نبى را اسم ظاهر هست حاكم   ولى را باطن حاكم هست دانم
34- نبى باید ولى باشد ولى نه   كه مى شاید نبى باشد نبى نه
35- زمشكوة است و از نور ولایت   هر آن فتحى كه پیش آید برایت
36- جمال قلب تو از نور مشكوة   درخشد همچو از خورشید مراة
37- ولایت سارى اندر ما سوایت   كه آن فیض نخستین خدایست
38- چو حق سجانه نور بسیط است   و لیكن آن محاط و این محیط است
39- هر آن رسمى كه از اسم محیط است   چو نقشى روى آن نور بسیط است
40- تعالى الله ز وسع قلب عارف   بدان حدى در او گنجد معارف
41- كه گردد مظهر اسم محیطش   شود آن رق منشور بسیطش
42- به بسم الله بگشاد دفتر دل                        كه بینى عرصه پهناور دل

 

باب سوم دفتر دل علامه حسن زاده املی

 

۱- به بسم الله الرحمن الرحیم است   گرت فتحى زفتاح علیم است
2- حدیث حضرت ختمى مابست   كه بسم الله كلید هر كتابست
3- كتابى را كه فرموده به اطلاق   كتاب انفسى میخوان و آفاق
4- چنانكه كتبیش را نیز شامل   بود اطلاق آن تعبیر كامل
5- ولى آنكه به آفاقى رسى تو   كه دریابى كتاب انفسى تو
6- گرت معرفت نفس است حاصل   به آفاقى توانى گشت و اصل
7- بیا از خود سفه كن سوى خارج   نگراندروجود ذوالمعاج
8- بیا خود را شناست ایخواجه اول   كه سر گردان نمانى و معطل
9- زهر جایى خواهى سر در آرى   زخود نزدیكتر راهى ندارى
10- ترانفست بخارج هست مرآت   ولى آئینه زنگار است هیهات
11- ترا تا آینه زنگار باشد   حجاب رویت دلدار باشد.
12- شبى خلوت نما با دفتر دل   ببین در دفترت دارى چه حاصل
13- بشور دانش كه از سان ضمائر   بشب بینى یوم تبلى اسرائر
14- بیا در كارگاه صبنعة الله   كه گیرى رنگ بیرنگى و آنگاه
15- چو صفحه افاقى سطر لاب   بیابى نفس خود راباب ابواب
16- نباشى در امید فتح بابى   مگر انكه كلیدش را بیابى
17- ترا مفتاح فتاح مفاتح   نباشد غیر بسم الله صالح
18- هر آن فتحى كه عارف مینماید   به بسم الله آن را مى گشاید
19- بود هر حرف بسم الله بابى   زهر بابى مراد خویش بابى
20- گرت شد سر بسم الله حاصل   مراد تو نشد آنگاه حاصل
21- مرا از رحمت حق دور بینى   كر و لال و چلاق و كور بینى
22- شنیدم عارفى عالیجنابى   بهر حرفش كتاب مستطابى
23- به تفسیر و بیان با و سینش   نوشته تا به میم آخر نیش
24- كه شد یكدوره اش نوزده مجلد   ولى كامل بگوید تا در این حد
25- كه تفسیر ار كنم نقطه بى را   لقدا ا قرت سعبین بعیرا
26- نباشد راحتى از بهر روحت   اگر از روح تو نبود فتوحت
27- ترا جسم و غذاى جسم مطلوب   براى روح مى باشند محبوب
28- چو جسمى نبود از بهر فتوحت   نباشد جز عذابى بهر روحت
29- اگر چه وصلت از حب است جارى   در اجسام است محض هم جوارى
30- وصال جسم تا سرحد سطح است   وراى ان سخن در حد سطح است
31- نهایت وصلت جسمى نكاح است   كه آن از غایت حب لقاح است
32- وصال روح با روحست درد است   وصالى فوق الفاظ و عبارات
33- تو دانش اتحاد عقل و معقول   تو خوانش وصل علت هست و معلول
34- تو گویش ارتقاى ذات عاشق   تو نامش اعتلاى نفس ناطق
35- تو مى گو روح اند اشتداد است   براى كسب عقل مستفاد است
36- و یا اینكه تعالى وجود است   كه هر دم از خدایش فضل وجود است
37- و یا تجدید امثال است و دیگر   چه باشد حركت در متن جوهر
38- هر آنچه خوانیش بى شگ و بى ریب   زعینبى و دروانى هم سوى غیب
39- زحد نقص خود سوى كمالى   بسوى كل خود در اتحالى
40- هر انچه جسم و جسمانى یكسر   ترا محض معدند و نه دیگر
41- كجا جسمى تواند بود علت   كه عین مسكنت هست و مذلت
42- ترا در راه استكمال ذاتى   بباید همت و صبر و ثباتى
43- كه گردى قابل فیض الهى   نمایندت همه اشیاء كماهى
44- نبور حق دلت گردد منور   زبانت هم بذكر او معطر
45- مقامى كان ترا باشد مقرر   بعز قرب او گردى مظفر
46- مقامى كان برایت هست مطلوب   مقام غر محمود است و محبوب
47- مقامى كان بقاى جاودانیست   كه در حب بقایت كامرانیست .
48- بقایى در لقاى با خدایت   بگویم با تو از حب بقایت

 

باب چهارم دفتر دل حضرت علامه حسن زاده آملی حفظه الله

۱- به بسم الله الرحمن الرحیم است   كه خود حب بقا امر حكیم است
2- دل هر ذره اى حب بقاء است   مرا ورا نفرت از حرف فناء است
3- بود حب بقا مهر الهى    كه خورده بر دل مه تا به ماهى
4- ازین حب بقا دارم بخاطر    شده تعبیر عشق اندر دفاتر
5- تو خواهى عشق خوان و خواهیش حب   تو خواهى مغز دان و خواهیش ‍ لب

6- جهان در سیر حبى شد هویدا    تو مى گو جمله شد از عشق پیدا
7- نباشد غیر حبى هیچ سیرى    نه خود سیر است عشق و نیست غیرى
8- بقا را گرنه اصلى پایدار است   چرا دهرى گریزان از بواراست
9- چرا از ترس ضعف و بیم مردن   همى جوع البقر دارد بخوردن
10- به پندارش اگر هستى بباد است   چرا حب بقایش در نهاد است
11- ملایم را، چو او را هست نافع   نماید جلب و جزاور است دافع
12- اگر حب بقایش ناپسند است    چرا از فكر مرگش در گزند است
13- زمرگش آنچنان اندر هراست است   كه مومن را بمردن التماست ‍ است
14- چه انرا مرگ او اصل حجیم است   مراین راروح و جنات نعیم است
15- غرض این منطق دهرى دونست   چو فكر سرنگونش واژگون است
16- كه باشد زیستن از بهر خوردن   بكون سگ بدن بهتر زمردن
17-- زدهرى بگذر از حب بقاگو   بعشق و عاشقى با خدا گو
18- زذره گیر تا شمش و مجره    بعشق و عاشقى باشند درده
19- برو بر خوان اتینا طانعین را   جواب اسمانها و زمین را
20- كه تا حب بقا را نیك دانى    كه سارى هست در عالمى و دانى
21- سخن نبویش و میكن حلقه گوش   مبادا آنكه بنمایى فراموش
22- دهان مغتندى باب بقاء است    بقاى مغتندى اندر غذا است
23- غذا مراسم باقى راست ضامن   كه حب او بود در جمله كامن
24- غذا كوضامن باقى است ایدوست   چه نیكو خود سادان اوست
25- زسجاد است این تحفه مخلوق   همه از سفره حق اند مرزوق
26- ببین از عقل اول تا هیولى    چه باشد رزقشان از حق تعالى
27- بود بر سفره اش از مغز تا پوست   یكایك مغنتدى از سفره اوست
28- چو یك نور است در عالمى و دانى   غذاى جمله را از این نور دانى
29- چو رزق هر یكى نور وجود است   به شكر رازقش اندر سجود است
30- بر این خوان كرم از دشمن و دوست   همه مرزوق رزق رحمت اوست
31- ازین سفره چه شیطان و چه آدم   باذن حق غذا گیرند با هم
32- كه باشد رحمت رحمانى عام   بیا اندر رحیمى اى نكو فام
33- كه این خوان خوانین الهى است   چه آنانرا دل پر سوز و آهى است
34- بلى این سفره خاص است نى عام   غذایش را بباید پخته نى خام
35- بر ین خوان آنكسى بنشتسه باشد   كه مى باید دلش بشكسته باشد
36- ترا حب مقام و جاه دنیا    فرو آورده از اعلى به ادنى
37- قساوت بر دل تو چیره گشته   دو دیده تیره و سر خیر گشته
38- ترا با حكم حق دائم جدال است   شب و روزت بصرف قیل و قال است
39- به مشتى اعتبارات مجازى    كنى شعبده و شب خیمه بازى
40- مثله كمثل الحمار است    كجایش بر سر این سفره بار است
41- غذاى عام خام است و بود پوست   غذاى خاص مغز است و چه نیكوست
42- دراین معنى نكرد در كاه و گندم   چه مى باشند غذاى گاو و مردم
43- غذا در مغتذى یابد تخلل    بدقت اندر آن بنما تعقل
44- غذا در مغتذیش مختفى هست   و یانى اختفایش متنفى هست
45- غذاى مغتذى او را قوام است   و یا شرط ظهورش بالتمام است
46- غرض از اختفاد انتفا چیست   در اطلاق غذا هم مد عاچیست
47- تخلل راز خلقت اشتقاق است   جلیل و با خلیلش را وفاق است
48- بود این نكته ها بسیار باریك    كه بى اندازه روشن هست و تاریك
49- سخن دارم ولى اى مرد عاقل   غذا را مى نهند از بهر آكل
50- برایت سفره اى گسترده باشد   طعام آن حیات مكرده باشد
51- طعامى خور كه جانت زنده گردد   چو خورشید فلك تابنده گردد
52- اگر از ملت پاك خلیلى    چرا در وجود حق دارى بخیلى
53- تو از چشم دل باریك و تاریك   نمى بیند مگر تاریك و باریك
54- ترا از رفتى و بخلى چه خواهش   كه خواهى رحمة الله را بكامش
55- بكار حق اصیلى یاد خیلى    چرا بر سفره اش دارى بخیلى
56- و آخرون مرجون نخواندى    كه اندر نكبت بخلت بماندى
57- استوسع رحمة الله الواسعة    فلا تقبلك منه الفاجعه
58- حدیثى خوش بخاطرر اوفتاده است   پیمبر در نمازش ایستاده است
59- كه اعرابى بگفتى در نمازش   بحق سبحانه گاه نیازش
60- الهى مر مرا او را با پیمبر    ترحم كن مكن بر شخص دیگر
61- رسول الله پس از تسلیم وى را   بفرمود از سر تعلیم وى را
62- كلامى را كه حیف است گفت چون در   كه واسع راهمى كردى تحجر
63- چو اعرابى مقدسهاى خشك اند   كه یكسر پشك و جز آنها كه مشك اند
64- گرفتى دفتر دل را به بازى    بیا بگذرز اطوا مجازى
65- دلت از فیض حق فضفاض گروه   چو ابر رحمتش فیاض ‍ گردد
66- صفا یابى زالفاظ كتابى    كه گردیند بر جانت حجابى
67- كه العلم حجاب الله الاكبر    بود این اصطلاحاتت سراسر
68- زتبن نقش اوراق و دفاتر    چنان اكنده اى انبار خاطر
69- كه جاى نور علم یقذف الله    نیابى اندرین انبار پركاه
70- نه ان پیغمبر ختمى مابست    كه جان پاك او ام الكتاب است
71- نه حرفى خواند و نى خطى نوشته است   ولیكن ما سوى دردى سرشته است
72- چو جان انبیابى نقش و ساده است   خدا در وى حقایق را نهاده است
73- بسى از اولیا بى رنج تعلیم    كه شد مالك قاب هشت اقلیم
74- بباید بود دانم در حضورش    كه تابینى تجلیهاى نورش
75- بیك معنى ترا فكر حضورى   نیارد قرب باشد عین دورى
76- مقام تو فراتر از حضور است   اگر چه محضر الله نور است
77- حضورى تا طلب دارى زدوریست   حضورى را كجا حرف حضوریست
78- حضورى محو در غرجلال است   حضورى مات در حسن جمال است
79- حضورى را فواد مستهام است   حضورى را مقام لا مقام است
80- هر آنكو ملت پاك خلیل است   مر او را خلت رب جلیل است
81- خلیل آسا بگو و جهت وجهى   كه تا از كثرت پندار بجهى
82- مفاد لا احب الا فلین است    كه باقى وجه رب العالمین است
83- سخن بینوش و بسپارش خاطر   كه فرق منفطر چسبود زفاطر
84- عرب گوید انفطرت الانوار    من اعضان الشجر اى مرد بیدار
85- نه اغصان از شجر یابد رهایى   نه انوار است و اغصان را جدایى
86- اگر انوار و اغصان جز شجر نیست   خدا هست و دگر حرف دگر نیست
87- زمین انوار و اغصانش سماوات   شجر هم فاطر واجب بالذات
88- چو هر فرعى باصلش عین وصل است   غذاى فرع هم از عین اصل است
89- ترا فرع شجر از وى نمونه است   غذاى ممكن از واجب چگونه است
90- چو ابراهیم و یوسف باش ذاكر   جناب حق تعالى را به فاطر
91- كه بى دور و تسلسلهاى فكرى   بیابى دولت توحید فطرى
92- ترا صد شبهه ابن كمو نه    نماند خر دلى بهر نمونه
93- ببینى بى زهر چون و چرائى   خدا هست و كند كار خدائى
94- درین مشهد رسیدى بى كم و كاست   به برهانى كه صدیقان حق راست
95- اشارات ار چه در خسن صناعت   مرا و رابیگمان باشد براعت
96- ولیكن از ره مفهوم موجود    به زعمش راه صدیقانه پیمود
97- كجا برهان صدیقین و مفهوم   حدیث ظل و ذى ظل است معلوم
98- چو انسان است پیدا و نهائى    براى هر یكى دارد دهانى
99- گر این پنهان و پیدا را یك اسم است   طلسمى هست كوراجان و جسم است
100- طلسمى باشد از سر الهى    كه مثل او نیابى كارگاهى
101- بلى این اسم را جسمى و جانى است   كه هر یك را غذایى و دهانى است
102- دهان و گوش ما هر یك دهان است   كه آن بهترین و این بهر جانست
103- بداند انكه در علم است راسخ   غذا با مغتندى باشد مسانخ ‌
104- تبارك حسن تدبیر الهى    تعالى لطف تقدیر الهى
105- همه لذات حیوانى زمانى است   به همراه زمان آنى و فانى است
106- ولى از بهر عقلانى بكارند   ترا لذات عقلى پایدارند
107- زمان از رحمت پروردگار است   زمانى بهر كسب پایدار است
108- نباشد ارزمان و ارزمانى    چگونه نقش بند و زندگانى
109- زمان اندر نظام آفرینش    وجودى واجب است درگاه بینش
110- چو عقل اول است در صنع هستى   چو آیى از بلندى سوى پستى
111- اگر غفلت نباشد در میانه    بهشت است این زمانى و زمانه
112- تعالو را شنو از حق تعالى   ترا دعوت نماید سوى بالا
113- بیا بالا بسوى سفره خاص    بیابى لذت و فاتحه تا آخر ناست
114- بود این سفره اش بى هیچ وسواست   زبد و فاتحه تا آخر ناست
115- قلم را اهتزازى در مرید است   كه اندر وصف قران مجید است

 

باب پنجم دفتر دل علامه حسن زاده آملی

1- به بسم الله الرحمن الرحیم است   سراسر انچه قران كریم است
2 -بحق میگویمت اى یار مقبل    كه قران است تنها دفتر دل
3 -زما صدها هزاران دفتر دل    بیك حرفش نمى باشد معادل
4 -بود هر دفتر دل در حد دل    ازین دل تا دل انسان كامل
5 -در آحاد رعیت شخص و اررث   كه ملك آخرت را هست حارث
6 -همه آثار علمیش به هر حد    بود رشحى زقران محمد ص
7 -ندارد فاتحه حد و نهایت    چه قران اندر و باشد بغایت
8 -بود بسم الله این سوره برتر    زبسم الله سورتهاى دیگر
9 -مر این ام الكتاب آسمانى    بود سپر لوحه سبع المثانى
10- چه قرانرا مراقب هست محفوظ   زكتبى گیر تا در لوح محفوظ
11- لذا در هر یكى از این مراتب   بود بسم اللهش با او مناسب
12-بود فاتحه در بسم الله خویش    كه از بسم الله دیگر بود بیش
13- بود خود بسمله در نقطه با    كه نقطه هست اصل كل اشیاء
14- ولى این نقطه كتبى نمود است   از آن نقطه كه خود عین وجود است
15- چو نطقه آم د اندر سیر حبى   پدید آمد از و هر قشر و لبى
16- بود قران كتبى آیت عین    بود هر یات او رایت عین
17- الف در عالم عینى الوف است   بمانند الف دیگر حروف است
18- حروف كتبیش باشد سیاهى    حروف عینیش نور الهى
19- حروف عینیش را اتصال است   حروف كتبیش را انفصال است
20- كه اینجا بوم فصل است جدایى است   و آنجا یوم جمع است و خدایى است
21- تو را خود سر سر تو است قاضى   ندارد حال و استقبال و ماضى
22- كه آن خود مظهرى از یوم جمع است   ولو آن همچو شمس و این چو شمع است
23- چه یوم جمع یوم الله واصل است   فروع یوم جمع ایام فصل است
24- قضا جمع و قدر تفضیل آنست   خزائن جمع و این تنزیل آنست
25- قضا علم الهى هست و حشراست   قدر فعل الهى هست و نشراست
26-ولیكن علم و فعلى گاه بینش    چو ذات او بود در آفرینش
27- قضا روح و قدر باشد تن او    گل و گلبن او گلشن او
28- ابد در پیش دارى اى برادر    ادب را كن شعارسول اكرم خود سراسر
29- در اول اردحدوث ما زمانى است   دگر ما را بقاى جاودانى است
30- گرت حفظ ادب باشد مع الله   شوى از سرسر خویش آگاه
31- بر آن مى باش تا با او زنى دم   چه میگویى سخن از بیش و از كم
32- چنانكه هیچ امرى بى سبب نیست   حصول قرب را غیر ادب نیست
33- ادب آموز نبود غیر قران    كه قران مادبه است از لطف رحمان
34- بیازین مادبه بر گیر لقمه    نیابى خوشتر از این طعمه طعمه
35- طعام روح انسان است قران   طعام تن بود از آب و از نان
36- نگر در سوره رحمن كه انسان   بود در بین دو تعلیم رحمان
37- گر انسانى بقرانى معلم    بیان تست رحمانى مسلم
38- لبانت را گشا تنها بیادش    هر آنچه جز بیادش ده ببادش
39- چو مردان حقیقت باش یك رو   خدا گو و خدا جو و خدا جو
40- سقط گفتن چو بر تو چیره گردد   تر آئینه دل تیره گردد
41- چو دل شد تیره آثار تو تیره است   چو سر باب و فرزند و بنیره است
42- اگر اندر دلت ریب و شكى نیست   صراط مستقیم بیش از یكى نیست
43- ترا قران بدین آیین اقوم    هدایت مى كند و الله اعلم

 

باب ششم دفتر دل علامه حسن زاده آملی

1- به بسم الله الرحمن الرحیم   كه عقل اندر صراط مستقیم است
2- نزاعى در میان نفس و عقلست   جهنم هست و در هل من مزید است
3- ترا اعدى عدو نفس پلید است    جهنم هست و در هل من مزید است
4- صراط عقل بسم الله باشد    كه انسان را همین یك راه باشد
5- دگر راهى كه پیش آید بناگاه    نباشد غیر راه نفس گمراه
6- نمى بینى كه لفظ نور مفرد    بقران آمده است اى مرد بخرد
7- ولیكن لفظ ظلمت هر كجاهست   بجمع آمد كه كثرت را روا هست
8- كه تا دانى ره حق جز بیكى نیست   همان نور است و اندر آن شكى نیست
9- بلى این حكم چون آب زلال است   كه بعد از حق قط راه ضلال است
10- صراط الله تویى میباش بیدار   خودت ابر صراط حق نگهدار
11- خدا هم بر صراط مستقیم است   صراط رب در او سرى عظیم است
12- چه حق سبحانه عین صراط است   كلامى نه خلاط و نه وراط است
13- من و توجدول بحر وجودیم    من و تو دفتر غیب و شهودیم
14- ازین جدول بیابى هر چه یابى   چو این دفتر نمى یابى كتابى
15- یكایك ما سوى از عقل اول    گرفته تا به آخر هست جدول
16- بلى یك جدول او جبرئیل است   ولى كامل بسان رود نیل است
17- گر از قید خودى وارسته باشى   ازین جدول بحق وابسته باشى
18- چنانكه عقل را باشد محقق    نشاید طالب مجهول مطلق
19- همین حكم محقق در خطابست   كه با مجهول مطلق نا صوابست
20- خطاب ما بود با حق تعالى    ازین جدول كه بخشیده است ما را
21- از ینجا فهم كن معنى مشتق    كه مستقیم ما از حق مطلق
22- حدیث اشتیاق اى یار اگاه    در این معنى بود نور فرار راه
23- بیانش را نمودم در رسائل    بجوار نهج و از انسان كامل
24- از اینجا فهم كن اسم و مسمى   كه ره یابى به حل این معمى
25- كه اسم عین مسمى هست ولاغیر   و هم غیر مسمى هست و لا ضیر
26-ازینجا فرق خالق بین مخلوق    كه خالق رازق است و خلق مرزوق
27-روایاتى كه در اسم و مسمى است   لسان صدق حل این معمى است
28-نهفته گر چه میباید بود راز    سخن از اسم اعظم گشت آغاز
29- ترا این جدول آمد اسم اعظم   كه هر موجود هم داراست فافهم
30- تو از این حصر سر وجودى   همى یابى مقامات شهودى
31- امام صادق از این اسم اعظم   عجب نقشى زده بر آب و آدم
32- یكى پرسیده از آن قطب عالم   كدامین اسم باشد اسم اعظم
33- جواب فعلى از قولى به تاثیر   بسان لفظ اكسیر است و اكسیر
34- مثالش داد نزد جمع اصحاب   كه مى رواند رین حوض پر از آب
35- هم آنانرا به منع از نجاتش    كه تا مایوس گردید از حیاتش
36-زسر سر او توحید فطرى    مبرى از ترویهاى فكرى
37- طلوع كرده است چون خورشید خاور   كه حكم حق بر او گردید دارو
38- به یا الله اغثنى ندا كرد    جوابش را امام آندم عطا كرد
39- بدو فرمود این است اسم اعظم   كه یعنى خود تویى اى ابن آدم
40- چو از هر در در اید نا امیدى   به اسم اعظمت آنكه رسیدى
41- چو از هر جا امیدت قطع گردید   بیابى دولت سلطان توحید
42- چو دارى اسم اعظم اى برادر   چرا سر گشته اى زین در به آن در
43- بیا و گوش دل را مى نما باز   سخن از اسم اعظم گویمت باز
44- نباشد هیچ اسمى اسم اصغر   كه اكبر باید از الله اكبر
45- در این معنى حدیثى از پیمبر   معطر سازدت چون مشك اوفر
46- سوالش كرده اند از اسم اعظم   بپاسخ اینچنین فرموده خاتم
47- كه هر اسم خداوند است اعظم   چه او واحد قهار است فافهم
48- خدا را نیست اسمى دون اسمى   كه قسمى است و دون قسمتى
49- چو قلبت را كنى تفریغ از غیر   بهرامش بخوانى باشدت حیز
50- زاسم اعظمت بشنود گر بار   كه تا گردد روان تو گهر بار
51- هر آن اسمى كه در تعریف سبحان   به از اسم دگر بینى همى دان
52- كه آن نسبت به این اسم است اعظم   زعینى و جزا و والله اعلم
53- بترتیب است چون تعریف دانى   تو وجه جمع اخبارى كه خوانى
54- اثر از لفظى و كتبى است حاصل   ولى عنى است ذى ظل و جز او ظل
55- بود پس كون جامع اسم اعظم   چنو اعظم نیابى درد و عالم
56- بیك معنى دیگر اسم اعظم    بنزد اهل حق آمد مسلم
57- هر آن اسمى كه وى از امهاتست   چه ام فعل و چه وصف و چه دانست
58- بود آن اعظم از اسماى دیگر   كه آنها سادان اویند یكسر
59- مثالش را بگویم باتو فى الحال   قدیر و با همه اسماى افعال
60- علیم و دیگر اسماى صفاتست   چو حى از امهات اسم داتست
61- همه اسماى افعال و صفاتست   كه شرط یك یك آنها حیاتست
62- پس اعظم از همه حى است و خود دل   از آنكه حى بود دراك فعال
63- چو ذات واجبى حى است و قیوم   ترا پس اسم اعظم گشت معلوم
64- زاسم اعظمت اسم یقین است   ولى مشروط بر شرط یقین است
65- چه اسم اعظم است از بهر سالك   یقین حادثه فرزند مالك
66- بهراسمى كه سرت هست ذاكر   ترا سلطان آن اسم است حاضر
67- بهراسمى تو را نور الهى    بود آب حیات آب و ماهى
68- در اوفاق و حروفت اروفوقست   حروف اجهزط از آن حروفست
69- كه اسم اعظمش اوتاد گفته است   چو بدو حش بسى سپر نهفته است
70- به تحقیق دگر ادذر زولاهم    یكایك را بدان از اسم اعظم
71- نكات دیگرم اندر نكات است   كه روزى تو در انجا برات است
72- سخن از اسم اعظم هست بسیار   ولى از آن خود را و نگهدار
73- گذشتیم و سخن سر بسته گفتیم   بسى در سره یكسره سفتیم
74- ازین سر مقنع از برایت    عجب كشف غطایى شد عطایت
75- توتا اندر صراط مستقیمى    روح و ریحان و جناب نعیمى
76- چو این جدول نمایى لاى روبى   ترا باشد عطایاى ربوبى
77- قلم آمد بفریاد و به دلدل    كه تا حرف آورم از دفتر دل

 

باب هفتم دفتر دل علامه حسن زاده آملی

باب هفتم :1- به بسم الله الرحمن الرحیم است  ولى كه اعظم از عرش عظیم است
2- بیا بشنو حدیث عالم دل   زصاحبدل كه دل حق است منزل
3- امام صادق آن بحر حقایق   چنین در وصف بوده است ناطق
4- كه دل یكتا حرم باشد خدا را   پس اندر وى مده جا ما سوى را
5- بود این نكته تخم رستگارى   كه باید در زمین دل بكارى
6- پس اندر حفظ و كن دیده بانى   كه تا گردد زمینت آسمانى
7- حقایق را بجود از دفتر دل   كه این دفتر حقایق است شامل
8- نباشد نقطه اى در ملك تكوین   مگر در دفتر دل گشت تدوین
9- ز تكوین هم بر تبت اكبر آمد   كه حق را مظهر كامل تر آمد
10- مقام شامخ انسان كامل   به ما فوق خلافت است شامل
11- خوش آنگاهى دل از روى تولى  شرف یابد زانوار تجلى
12- گرت تا آه و سوز دل نباشد   پشیزى مر ترا حاصل نباشد
13- و یا باشد دلم را این حواله   كه بى ناله نگردد باغ لاله
14- ترا در كوره محنت گدازد   كه تا بر سفره محنت نوازد
15- چه قلب محنت آمد محنت ایدوست  عسل مقلوب لسع است و چه نیكوست
16- وزان محنت و محنت به معنى  چو وضعشان بود در نزد دانا
17- عذابش عذب و سخط او رضاهست  بلا آلا و درد او دوا هست
18- بلى یا بى دلى را كاندر آغاز
خداوندش نموده دفتر راز
19- بسى افرا دامى بى تعلیم   گذشته از سر اقلیم هشتم
20- به چندى پیش ازین با دل به نجوى  چنین گفت و شنودى بود ما را
21- دلا یك ره بیا ساز سفر كن   زهر چه پیشت آید زان حذر كن
22- كه شاید سوى یارت باریابى   دمادم جلوه هاى یار یابى
23- دلا بازیچه نبود دار هستى   كه جز حق نیست در بازار هستى
24- بود آن بنده فیروز و موفق   نجوید اندرین بازار جزیق
25- دلا از دام و بنده خود پرستى  نرستى همچو مرغ بى پرستى
26- چرا خو كرده اى در لاى و در گل  ازین لاى و گلت بر گو چه حاصل
27- دلا عالم همه الله نور است   بیابد آنكه دائم در حضور است
28- ترا تا آینه زنگار باشد   حجاب دیدن دلدار باشد
29- دلا تو مرغ باغ كبریایى   یگانه محرم سر خدایى
30- بنه سپر را بخاك آستانش   كه سپر بر آورى از آسمانش
31- دلا مردان ره بودند آگاه   زبان هر یكى انى مع الله
32- شب ایشان به از صد روز روشن  دل ایشان به از صد باغ گلشن
33-دلا شب را مده بیهوده از دست  كه درد یجور شب اب حیاتست
34- چه قران آمده در لیلة القدر   زقدرش میگشاید مر ترا صدر
35- بود آن لیله پر قدر و پر اجر  سلام هى حتى مطلع الفجر
36- دلا شب كاروان عشق با یار  به خلوت رازها دارند بسیار
37-عروج اندر شب است و گوش دل ده  به سبحان الذى اسرى بعبده
38- دلا شب بود كز ختم رسولان  محمد صاحب قران فرقان
39- خبر آوردت آن استاد عارف  كه علم الحكمة متن المعارف
40- دلا شب بود كان پیر یگانه   به اسهامى ربودت جاودانه
41- در آن رویاى شیرین سحر گاه  كه التوحید ان تنسى سوى الله
42- دلا اندر شبست آن لوح زرین  عطا گردیده از آن دست سیمین
43- بر آن لوح زرین بنوشته از رز  خطابى چون به یحیاى پیمبر
44-یا حسن خذالكتاب بقوة   بدى اواه و آن پاداش اوه
45- دلا از ذره تا شمس و مجره  به استكمال خود باشند در ره
46- همه اندر صراط مستقیم اند   به فرمان خداوند علیم اند
47-- دلا باشد كمال كل اشیا   وصول درگه معبود یكتا
48- اگر تو طالب اوج كمالى   چرا اندر حضیض قیل و قالى
49- دلا خود را اگر بشكسته دارى  وهن را بسته تن را خسته دارى
50- امیدت باشد از فضل الهى   كه یكباره دهد كوهى به كاهى
51- دلا در عاشقى ستوار میباش  چو مردان خدا بیدار میباش
52- كه سالك را مهالك بیشمار است  بلى این راه راه كردگار است
53- بود این سیرت مهمانى عشق  كه مهمانش شود قربانى عشق
54- اگر چه عشق خود خونریز باشد  ولى معشوق مهرانگیز باشد
55- چو ریزد عشق او خون تو دردم  شود خود دیتت والله اعلم
56- شوم قربان آن قربان قابل   كه یابد اینچنین دیت كامل
57- نه من گویم كه باشد خون بهایت  كه خود فرمود در قدسى روایت
58- كشم من عاشقم را تا سزایش  دهم خود را براى خونبهایش
59- خراباتى زعشق او خراب است  كه عشق آب و جز او نقش بر آب است
60- خراباتى به عشق و ذوق باشد  مناجاتى بذكر و شوق باشد
61- جناب عشق معشوقست و عاشق  درآ از پرده عذرا دوامق
62- گرت اوفوا بعهدى در شهود است  وجوب امر اوفوا بالعقود است
63- یكى را غفلت آباد است دنیا   یكى را نور بنیاد است دنیا
64- همه آداب و احكام و شریعت  ترا دادند بر رسم ودیعت
65- كه تا از بیت خود گردى مهاجر  سوى حق و سوى خیر مظاهر
66- تویى كشتى و دنیاى تو دریا   بسم الله مجریهاو مرسیها
67- بسى امواج چون كوه است در پیش  به نوح و نوحه روحت بیندیش
68- چو نوحى مشهدى میباش جازم  خدایت در همه حال است عاصم
69- ترا كشتى تو باب نجات است  هبوطت بسلام و بركات است
70- درین هجرت اگر ادارك موت است  چه خوفى چون بقاست و نه قوتست
71- چو شد تا دولت موت تو حاضر  خدا اجر تو گردد اى مهاجر
72- اگر مرد ادب اندوز باشى   زغاعه هم ادب آموز باشى
73- بمیر اندر رهش تا زنده باشى  چو خورشید فلك تا بنده باشى
74- گر این مردن بكامى ناگوار است  دل بیمار او درگیر و دار است
75- چنانكه شكر اندر كام بیمار   نماید تلخ و زان تلخى است بیزار
76- ولى در كام تو اى یار دیرین  چه شیرین است و شیرین است و شیرین