تبلیغات
دانلود سخنرانی های علامه حسن زاده آملی - دفتر دل 8الی 14 "علامه حسن زاده آملی"

باب هشتم دفتر دل علامه حسن زاده آملی

1- به بسم الله الرحمن الرحیم است  دوایى را كه درمان سقیم است
2- شفاى دردهاى خویش یكسر   ز بسم الله میجو اى برادر
3- در این ماثور بسم الله ار قیك   من كل داء یعینك نگر نیك
4- كه درداء تن تنها نمائى   چه نسبت داء تن را باروانى
5- كه بیمارى تن آنرا چو سایه است  بود این ختنه و آن قطع خایه است
6- بلى بیمارى تن را آمد هست   ولى بیمارى جان تا ابد هست
7- ترا بسم الله از داء تن و جان   زآفات بنى انس و بنى جان
8- یگانه رقیه و عوذه واقى است   چه حق سبحانه شافى و باقیست
9- ولى اندر نظام آفرینش   بباید آدمى را هوش و بینش
10- كه با القاى اسباب و وسانط   شود تا یثر بسم الله ساقط
11- امور توبه اسبا بند جارى   جز این صورت نیابد هیچ كارى
12- تورب مطلقى را بى مظاهر  رفكر نارسا دارى به خاطر
13- كه بى خورشید و ابر و باد و باران  هر آن خواهى خدا بدهد ترا آن
14- نبارد دیده ابر بهارى   نبنید دیده تو كشت رازى
15- نباشد ماه خورشید و ستاره   كجا كار جهان گردد اداره
16- زرتق و قتق برق و غرش رعد  بیابى نعمت ما قبل و ما بعد
17- نباشد نقطه اى بر رق منشور  جز اینكه حكمتى در اوست منظور
18- روا نبود در آن یك نقطه تعطیل  ندارد سنتش تبدیل و تحویل
19- چه از یك نقطه اى انسان عنسیت  كه انسان را بقاء وزیب و زین است
20- نباشد نطفه ات جز نقطه اى بیش  درین دو نقطه اى خواجه بیندیش
21- كه یك نقطه ترا باشد مقوم   دگر نقطه ترا باشد متمم
22- بود هر نقطه ات چندین كتابى  اگر اهل خطابى و حسابى
23- كدامین نقطه در این رق منشور  تو پندارى كه باشد غیر منظور
24- اگر یك نقطه اش گردد مبدل  همه اعضاى او گردد مخبل
25- اگر یك نقطه اش گردد محول  بینى چرخ عالم را معطل
26- نه عجز است این كه محض حكمتست این  در اول هر چه مى بینى خدامین
27- اله آسمان است و زمین است  چه پندارى جدا از آن و این است
28- خدایى را كه باشد غیر محدود  مر او را مى نگرد رظل ممدود
29- خدا بود است و جز او را نمود است  نمود هر چه مى بینى زبود است
30- برو در راه حق جویى كامل  برون آ از خدا گویى جاهل
31- كه در ان سوى هفتم آسمان است  لذا از دیده مردم نهان است
32- مرا شهر و ده و كوه و در و دشت  بروى دلستانم هست گلگشت
33- حدیثى را كه صرف نور باشد  در اینجا نقل آن منظور باشد
34- شنیدى آنكه موساى پیمبر   شده بیمار و افتاده به بستر
35- بدرد خویشتن افتان و خیزان  شكیبایى نمود و شكر سبحان
36- طبیبى را نفرموده است حاضر  زحق درمان خود را بود ناظر
37- كه مى باشد حبیب من طبیبم   چه درمانست و دردم از حبیبم
38- خطابش آمد از وحى الهى   كه گراز من شفاى خویش ‍ خواهى
39- نیاید تا به بالینت طبیبى   ندارى از شفاى من نصیبى
40- طبیبى آمد و داده دوایت   دوا خوردى زمن یابى شفایت
41- كه كار من بحكمت هست دائم  بحكمت نظم عالم هست قائم
42- تو بى اسباب خواهى نعمت من  بود این عین نقض حكمت من
43- طبیب تو دوا داده خدا داد   دواى تو شفا داده خدا داد
44- طبیب تو خدا هست و خدا نیست  دواى تو شفا هست و شفا نیست
45- درایت دارزر ینگونه روایت  كه باشد بهر ارشاد و هدایت
46- روا نبود گمان ناروا را   حریم قدس سر انبیا را
47- روایتها چو آیتها رموزند   معانى اندر آنها چون كتورند
48- نه هر كس پى برد آن رمزها را  كه عاشق مى شناسد غمزها را
49- بخواند چشم عاشق غمز معتوق  نه تو مصداق آنى و نه مصدوق
50- چه میخوانى زحم و زطس   چه میدانى زطر و زیس
51- چه باشد ق و چه معنى دهدن  زن و القلم و ما یسطرون
52- چه دادیها كه باید طى كنى طى  كه تا آن رمزها را پى برى پى
53- تحمل بایدت در تیه بلوى   كه بینى نزول من و سلوى
54- چه پیمودى تو از منزل بمنزل  هزار و یك بیابى دفتر دل
55- هزار و یك زاسماى خداوند   در این منزل بمنزل زاد راهند
56- اگر از آن بگویم اند كى را   ندارى باورم از صد یكى را
57- نه تنها درس و بحث و مدرسه بود  تبرى از هوى و وسوسه بود
58- دل بشكتسه و آه سحرگاه   مرا از آن رمزها بنمود آگاه
59- زهر یك دانه در كوثر من   به بینى خر منى را در بر من
60- بلى این دانه ها حب حصید است  امید اندر لدنیا و مزید است
61- نوید قاف قران مجید است   صعود قاف صعب است و شدید است
62- زالفاظ همانند روازن   معانى را كه مى باشد معادن
63- چگونه میتوانى كرد ادراك   چه نسبت خاك را با عالم پاك
64- ولى انفاست یاران حقیقت   مدد باشد دراین طى طریقیت
65- مپندارى كه از بعد مسافت   ترا رو آورد آسیب و آفت
66- چو با صاحبدلانت آشنایى است  بهر دادى ترا راه رهایى است

باب نهم دفتر دل علامه حسن زاده آملی


1- به بسم الله الرحمن الرحیم است   دلى با دل حمیم است و صمیم است
2- - چو ارواحند خلق دسته دسته    همى پیوسته هستند و گسسته
3- دلى را با دلى پیوسته بینى    دلى را از دلى بگسسته بینى
4- در این معنى یكى نیكو روایت   حكایت مى نمایم از برایت
5- چو بهر بیعت آمد ابن ملجم   به نزد خسرو خوبان عالم  

6- بنزد قطب دین و محور دل    على ماه سپهر كشور دل
7- على نور دل و تاج سر دل    على سر لوحه سر دفتر دل

8- چو مولى عارف سر القدر بود    پس از بیعت مر اورا خواهد و فرمود

9- كه بیعت كرده اى با من بیارى   جوابش داد بن ملجم كه آرى
10- دوبار دیگرش مولى چنان گفت   میان جمع بن ملجم بر آشفت
11- كه با من از چه رو رفتارت این است   فقط با شخص من گفتارت این است

12- نمودم بیعت و بهر گواهى    مرا فرمان بده بر هر چه خواهى
13- بفرمود از تو از یاران مایى   نباشد جان یاران را جدایى
14- دل من با دل تو آشنا نیست    دو جان آشنا از هم جدا نیست
15- روایتهاى طینت اندرین سر    براى اهل سر آمد مفسر
16- عجب احوال دلها گونه گون است   بیا بنگر كه دلها چند و چون است
17- دلى چون آفتاب پشت ابر است   دلى مرده است و تن او را چو قبر است
18- دلى روشنتر از آب زلال است   دلى تیره تر از روى ذغال است
19- دلى استاره و ماه است و خورشید   دلى خورشید او را همچو ناهید
20- دلى عرش است و دیگر فوق عرشست   كه فوق عرش را عرشت چو فرشست
21- دلى همراه با آه و انین است   دلى همچو تنور آتشین است
22- دلى چون كوره آهنگران است   دلى چون قله آتش فشان است
23- دلى افسرده و سرد است چون یخ   سفر از مزبله دارد به مطبخ ‌
24 زمطبخ باز آید تا به مبرز    جز این راهى نپیموده است یك گز
25- غرض اى همدل پاكیزه خویم   كه اینك با تو باشد گفتگویم
26- چو دلها را خدا از گل سرشته است   بدلها مهر یكدیگر نوشته است

27- دلت را با دل من آشنا كرد    نه تو كردى نه من كردم خدا كرد

28- درون سینه ام در هیچ حالى    نبینم باشد از مهر تو خالى
29- دل از دوران نزدیكش ببالد    زنزدیكان دور خود بنالد
30- چو روح ما بود نور مجرد    درین ظرف زمان نبود مقید
31- نه از طى مراحل در عذابست   نه از بعد منازل در حجابست
32- كى عنقاى عرشى آشیانست   رسد جایى كه بى نام و نشانست

33- یكى سیمرغ رضوان جایگاهست   كه صد سیمرغ او را پركاهست
34- ببین این گوهرى كه خاك زاداست   بسیط است و مبرى از فساد است
35- مركب را كه چندین آخشیج است   تباهى در كیمن او بسیج است
36- كه بتواند زخاك مرده بیرون   نماید زنده اى بى چند و بیچون
37- كه بتواند زخاك مرده خارج    نماید زنده اى را ذوالمعارج
38- بیابد رتبت فوق تجرد    رسد تا فیض اول در تو حد
39- پس آنگه ما سوى گردد شجونش   چنانكه حق تعالى و شئونش
40- حدیث من رآنى قدراى الله    ترا در این معانى میبرد راه
41- بلى انسان بالفعل است و كامل   كه او را این توحد گشت حاصل
42- چو بیند خویشتن را نور مرشوش   سلونى گوید از سرها رود هوش
43- بپرسید هر چه مى پرسید فى الحال   منم جبریل و اسرافیل و میكال
44- منم اسحق و ابراهیم و یعقوب   منم موسى و هود و نوح و ایوب

45- بصورت هم نشین با شمایم    به معنى انبیاء و اولیایم
46- به تن فرشى بدل عرشى منم من   حجاب عرش دل شد پرده تن
4- بظاهر اندرین منزل مقیمم    بباطن حامل عرش عظیمم
48- قلم مى باشم و لوح الهى    ازین لوح و قلم هرچه كه خواهى
49- ندارد باورش نادان بى نور    چه بیند چشم كور از چشمه هور
50- قلم از صنع تصویر معانى    به لوح دل دهد نقش جهانى
51- ز تصویرش اگر آید به تقریر   كه را یاراى تسوید است و تحریر
52- هزاران مثل آنچه دیده بیند    تمثلهاى آن بر دل نشیند

 

باب دهم از اشعار دفتر دل علامه حسن زاده آملی

1- به بسم الله الرحمن الرحیم است   تمثلها كه در قلب سلیم است
2- چو در عالم زمین و آسمانى است   مر آدم را عیانى و نهانى است
3- نهان تو مثال آسمان است   عیان تو زمین زیر آن است
4- عیان تو نمودى از نهان است   نهان تو جهان بیكران است
5- عیان تو یكى نقش نهان است   نهان تو نهانى لامكان است
6- عیانت كارگاهى چند دارد   كه در این نشاءه ات پابند دارد
7- چو در این نشاءه رو آورد كارى   یكایك را بكار خود گمارى
8- نهانت را بود هم كارگاهى   تمثل میدهد هر چه كه خواهى
9- چنان معنى بصورت میكشاند   كه صد مانى در آن حیران بماند
10- صعود برزخى چون گشت حاصل   بیابى بس تمثلهاى كامل
11- تمثل باشد از ادراكت ایدوست   برون نبود ز ذات پاكت ایدوست
12- همه اطوارت از آغاز و انجام   همه احوالت از لذات و آلام
13- ز ادراكات تست از ینك دارند   تویى خود میهمان سفره خود
14- چو شد آیینه ذات تو روشن   ز گلهاى مثالى مثل گلشن
15- بوفق اقتضاى بال و حالت   معانى را بیابى در مثالت
16- مثالى همنشین و همدم تو   فزاید نور و بزداید غم تو
17- رفیق خلوت شبهاى تارت   ترا آگه كند از كاروبارت
18- سخن از ماضى و از حال گوید   خبرهایى ز استقبال گوید
19- چویابى در خودت صبر و قرارى   حضورى در سكوت اختیارى
20- نهان از دیده اغیار باشى   عیان و كاتم اسرار باشى
21- به آداب سلوك اهل ایقان   بدانجایى رسى از نور عرفان
22- كه تا كم كم ز لطف لایزالى   بیابى كشف هاى بى مثالى
23- چو دادى تارو پودت را بتاراج   عروج احمدى یابى به معراج
24- بیا در فهم سرى گوش دل ده   ز سبحان الذى اسرى بعبده
25- شب معراج احمد را شنیدى   مقامات محمد را ندیدى
26-چو سر كامل آید در تمثل   تمثلهاست در دور و تسلسل
27- چو گویم اندكى از این تمثل   بگیرد جان جاهل را تزلزل
28-چه كامل هست عین ظل ممدود   چو ذى ظلش ندارد حد محدود
29- تعالى الله ز دور ظل ممدود   ز احمد تا محمد تا به محمود
30- همه آیات قرآنند آیت   كه انسان را نه حد است و نه غایت
31- شب اسرى رسول نیك فرجام   قطارى دید بى آغاز و انجام
32- قطار بى كران اشترانى   كه هر یك را بدى بار گرانى
33- سوال از جبرئیل و این جوابست   كه اینها بار علم بوتراب است
34- وصى احمد اینجا بوتراب است   در آنجا نام او ام الكتاب است
35- بلى ام الكتاب این بوتراب است   بلى این بوتراب ام الكتاب است
36- كه یكشخص است و فرش و فوق عرش است   همان كه فوق عرش ‍ است تا بفرش است
37- هزاران نشاءه مست این شخص واحد   مرا آیات و اخبارند شاهد
38- چو بینى آیت قرآن فرقان   بدان آن عین عرفانست و برهان
39- نباشد این سه راهه گز جدائى   كه هر یك نیست جز نور خدایى
40- خدا داند كه صرف ژاژ خایى است   كه گوید این سه را از هم جدایى است
41- سه باشد ارذكا، و شمس و بیضا   نباشد جز یكى از حیث معنى
42- ز فارابى شنو ار نكته یابى   كه این یك نكته مى باشد كتابى
43- مرا انسانى بر انسانها امام است   كه اندر فلسفه مرد تمام است
44- بلى چون فیلسوف كاملست این   امام امت است و رهبر دین
45- تمیز فلسفه از سفطه ده   بیا اندر سواد اعظم ازده
46- به قرآن و به عرفان و ببرهان   جهانها در تو یك شخص است پنهان
47- بود یك دانه كنجد جهانى   اگر افتد بدست نكته دانى
48- تو در حرث نسایى گر چه حارث   خداوند تو زارع هست و باعث
49- نگر در حبه نطفه چه خفته است   در این یك دانه هر دانه نهفته است
50- چو تو یك دانه هر دانه هستى   ندارد مثل تو یك دانه هستى
51- ز بالقوه سوى بالفعل بشتاب   مقام خویش را دریاب و دریاب
52- شود یك نقطه نطفه جهانى   جدا گانه زمین و آسمانى

 

باب یازدهم دفتر دل علامه حسن زاده آملی

۱- به بسم الله الرحمن الرحیم است   كه بینى نطفه اى در یتیم است
2- ببین از قطره ماء مهینى   فرشته آفریده دل نشینى
3- ز سیر حبى ماء حیوتى   بروید ز ابتدا شاخ نباتى
4- همى در تحت تدبیر خداوند   در آید صورتى بى مثل و مانند
5- كه در ذات و صفات و در فعالش   به نحو ا كمل است عین مثالش
6 - تعالى الله كه از حما مسنون   مثال خویش را آورده بیرون
7- نگر در صنع صورت آفرینت   بحسن طلعت و نقش جبینت
8- به یك یك دستگاههاى چنانى   كه دارى از نهانى و عیانى
9- ازین صورت كه یكسر آفرین است   چه خواهد آنكه صورت آفرین است
10- تعالوا را شنو از حق تعالى   ترا دعوت نموده سوى بالا
11- چه بودى مرتعالى را تو لایق   تعالوا آمدت از قول صادق
12- چه میخواهى درین لاى و سخنها   چرا دورى ز گلها و چمن ها
13- تویى آخر نگار هم نشینش   بزرگى جانشین بى قرینش
14- نبودت هیچ فعلى و تمیزى   درین حدى كه سلطان عزیزى
15- چه بعدى حاصل چون سرمایه دارى   براه افتى و كام دل برآرى
16- طریق كام دل یابى دوگونه است   یكى اصل و دگر فرع و نمونه است
17- یكى اكلو امن فوق است و دیگر   بود از تحت ارجل اى برادر
18- بود از تحت ارجل علم رسمى   كه پابندت شود همچون طلسمى
19- بود علم لدنى اكل از فوق   كه فوقانى شوى با ذوق و با شوق
20- ز اكل فوقت ار نبود نصیبى   ز تحت ارجل است دیو عجیبى
21- تو انسانى غذاى تو سماوى است   علوم رسمیت صرف دعاوى است
22- اگر اهل نمازى و نیازى   برون آ از دعاوى مجازى
23- علوم رسمى ار نبود معدت   ترا رهزن شود مانند ضدت
24- چو كردى علم اصلى را فراموش   گرفتى علم رسمى را در آغوش
25- گرت سجف تخینى نیست حاجب   ترا بودى لقاء الله واجب
26- همى خواهم زدرد خود بنالم   مپندارى كه از این قیل و قالم
27- بخواهم فضل خود را بر شمارم   كه من از این دعاوى بركنارم
28- كسى كو بر جناح ارتحال است   كجایش اینچنین فكر و خیال است
29- همه دانند كاین آزاده از پیش   بنوده در پى آرایش خویش
30- مرا از خود ستایى عار آید   كه جز نابخردون را نشاید
31- چو این آرایش است آلایش من   نبوده هیچگاهى خواهش ‍ من
32- مرا دردى نهفته در درونست   كه وصف آن زگفتگو برونست
33- بسى روز و بسى سال   گذشته از من برگشته اقبال
34- كه سیر گرم به قیل و قال بودم   یكى دل مرده بیحال بودم
35- صرفت العمر فى قیل و قال   اجبت النفس عن كل سوال
36- به چندین رشته از منقول و معقول   تسلط یافته ام معقول و مقبول
37- نعت با صرف و نحو انسان كه خواهى   چنانكه هست آثارم گواهى
38- بدیع و با بیان و با معانى   بدان نحوى كه میخوانى و دانى
39- بتدریس و به تعلیق مطول   بچندین دروه اش بودم معطل
40- به شرح شاطبى در علم تجوید   كلام اندر شروح متین تجرد
41- اصول و فقه و تفسیر و روایت   دگر علم رجال و با درایت
42- ریاضى و نجوم و علم آلات   بمن ارجاع میگردد سوالات
43- فنون حكمت و تدریس عرفان   چنان هستم كه در تفسیر قران
44- بقران اشنایى آنچنانم   كه خود یك دوره تفسیر آنم
45- نه تفسیر عبارات و ظواهر   كه ساحل بین در آن حد است ناظر
46- به تفسیرى كه باشد انفسى آن   كز آفاقى فزون باشد بسى آن
47-بسالى چند اندر علم ابدان   بنزد اوستاد طب فنان
48- زقانونچه گرفته تا بقانون   فرا بگرفته ام مضبوط و موزون
49- دگر هم شد فنونى پاى بندم   كه شاید بر جنون خود بخندم
50- فنونى هر یكى علم غریب است   نه هر كس را به نیل آن نصیب است
51- دلم از اشنا غرقاب خون است   چه پندارى كه از بیگانه چونست
52- تبعلیقات اسفار و اشارات   ترا باشد فتوحات و بشارات
53- حواشى بر تفاهم آنچنان است   كه مراهل بصیرت را عیان است
54- به تمهید و به مصباح فنارى   حواشى باشدم مثل درارى
55- بشرح قیصرى كو بر فصوص است   حواشى ام همانند نصوص ‍ است
56- فصوص فارابى و شیخ اكبر   نمودم شرح زاول تا به آخر
57- به تعلیقات تحریر مجسطى   چنانكه بر اكر شرح و بسطى
58- یكى بر اكر مانالاووس است   دگر بر اكر تاوذوسیوس است
59- اصول او قلیدس را سراسر   نمودم تحتیه تا شكل آخر
60- به شرح كامل زیج بهادر   بسى سر برده ام بیخواب و بیخور
61- به چندین رشته در علم اوائل   نوشتم من بسى كتب و رسائل
62- نمودم نقد عمر خویش تزییف   كه اینك باشدم بسیار تالیف
63- چه حاصل اریكایك را كنم یاد   كه درهاون چه سودى سودن باد
64- گهى با جیب و ظلم كار بودى   شب و روزم عروسم یار بودى
65- زظلل مستوى قدم دو تا شد   گه بگرفتن جیب عصا شد
66-- گهى ربع مجیب بود دستم   گهى ذات الحلق را كار بستم
67- گهى درس شفا بود و اشارات   گهى بحت قضا بود و تجارات
68- گهى در گفتن اسفار دل خوش   گهى از سفتن اشعار دل خوش
69- گهى در محضر استاد لاتین   سه لا آن باشد و سى بود این
70- علاقه با كولداژه و لاروس   چنان بودى كه با مغنى و قاموس
71- گهى در جدول اوفاق بودم   گهى با اطلس آفاق بودم
72- بسى با نقشه هاى آسمانى   نمودم آسمان را دیده بانى
73- بسى شبها نشستم گاه و بیگاه   كه از سیر كواكب كردم آگاه
74- بقدر و طول و عرض و برج و صورت   جهتها یك بیك مى یافت صورت
75- من و ماه و شبانگاه و ستاره   بروى یكدیگر اندر نظاره
76- مرا با شاهد آن آسمانى   شبها بود بس راز نهانى
77- بسویم صورت هر یك ستان بود   ستان بود و چه نیكو دلستان بود
78- مرا صورت بدانها هم ستان بود   تفاوت از زمین تا اسمان بود
79- بر مز عاشقى چشمك به چشمك   شدم تا آشناى با یكایك
80 زمینى آسمانى شد چنانه   نبینى فاصلى اندر میانه
81- كه اینك نقشه اى از اسمانم   چو بینى اطلس بى نقش جانم
82- چنان دل بر سر افلاك بستم   كه عمرى با مجسطى مى نشستم
83- چنان در فن اسطرلاب ماهر   كه هم بر صنعتش استاد قادر
84- چنان در پیشه ام استوار بودم   كه روز و شب همى در كار بودم
85- بدست خویشتن چندى رسائل   نوشتم از بزرگان اوائل
86- بعمرى در پى جمع كتابم   كتاب من فزوده بر حجابم
87- چو با خود آمدم زان گیر و دارم   بگفتم اى یگانه كردگارم
88- دلى كو با جنابت نیست مانوس   بیفتد سرنگون چون ظل معكوس
89- اگر دنیا نكردى از تو دورم   اگر از من نه بگرفتى حضورم
90- نبودى مر مرا تدریس تصنیف   بدم فارغ زهر تكذیب و تعریف
91- درین دو روزه گیتى مرد عاقل   كجا دل مى نهد بر جیب و بر ظل
92- مرا از لطف تو امیدوارى   و گرنه خاك بر فرق حمارى
93- زیادت گر نه این دل كام گیرد   زمامونى كجا آرام گیرد
94- اگر نام تو نبود در میانه   متمم با علم باشد بهانه
95- زتتلیث و زتربیع و زتسدیس   بود بى یاد تو تزویر و تلبیس
96-اگر وجه دلار اى عروس است   بوجه تو فسوس اندر فسوس ‍ است
97- زجفر و زیج و اسطر لاب واعداد   بر آید از نهادم داد و فریاد
98- رخام و لنبه و كره رزقاله   نداده حاصلى جز آه و ناله
99- یكایك این هنرها و فنونم   جنونى را فزوده بر جنونم
100- بوفق اقتضاى وقت و حالم   حكایت از دلم كرده مقالم
101- سخن خاكستر است و حال آتش   چه آتش عین نار الله ذاتش
102- زخاكستر از و باشد نمودى   نمود سایه دورى زدود
103- نگویى زین سخنهاى اساسى   كه نعمتهاى حق را ناسپاسى
104- نه كفر انست بلكه عزم و همت   نمودم جزم در تحدیت نعمت
105- سپاست حضرت پروردگار است   نه روى افتخار و اغترار است
106- مقام شكر احسان فوق این است   كجا در طاقت این مستكین است
107- اگر خود صاحب حالى كه دانى   و گرنه هر چه ام خواهى بخوانى
108- علوم اصطلاحى نعمت اوست   ولى بى سوز عشقش نقمت اوست
109- ترا انبار الفاظ و عبارات   چه حاصل میدهد غیر خسارات
110- چو نبود نور علم یقذف الله   چه انبارى زالفاظ و چه از كاه
111- نه بلكه نزد مردان دل آگاه   بقدر و قیمت افزونى است با كاه
112- یكى را گفته اند در علم منحط   گرفتارى به اقوى بود و احوط
113- چو عارى بود از حلیت تقوى   همى بردین حق میداد فتوى
114- نه اهل دین و نه مرد عمل بود   اسیر نفسش آن دیود غل بود
115- كلام حضرت پروردگار است   مثله كمثل الحمار است
116- زگفتارم مباش ایخواجه دلریش   برو در خلوتى در خود بینیدش
117- ترا تا وسوسه اندر نهاد است   هر انچه كشته اى در دست بادات
118- قیاسات توهم یكسر عقیم است   چرا كه اهر من با تو ندیم است
119- به حرمان درونى و برونى  
 زندمان برونى و درونى
120- ندیمان تو باشد رهزنانت   كه بسته ره زآب و ره زنانت
121- بسى فعل تو در محراب و منبر   براى قرب جهال است یكسر
122- عوامت كرده بیچاره زبخ بخ   ازین بخ بخ ترا گرم مطبخ ‌
123- ترا از مطبخ گرمت چه عارى   كه در باطن خود آكل نارى
124- گل اندامى و جانت گند نازار   زبوى گند ناخلیق در آزار
125- بكن از بیخ و از بن گند ما را   مربخان اینهمه خلق خدا را
126- زنفس شومت اى حراف كربز   به لمز و همز و غمزى و تنابز
127- گمانت اینكه با حرج عبارات   به كر و فرو ایماء و اشارات
128- سوار فرفتى و براقى   ورم كردى و پندارى كه چاقى
129- مر این نخوت ترا داء اعضال است   علاجش خر بمرگ تو محال است
130- هدر آخواجه از كبر و ریائى   گدایى كن كه یابى كبریائى
131- در این درگه دل بشكسته باید   تن خسته دهان بسته باید
132- دل بشكسته مراة الهى است   زآیات و زاخبارم گواهى است
133- شنیدى آنچه ازجام جهان بین   همین بشكسته دل باشد همین این
134- از و بینى عیان و هم نهان را   جهان و هم خداوند جهان را
135- كه از این لذت دیدار هستى   رباید آنچنانت وجد و مستى
136- و گر لذات حیوانى دانى   نه لذاتش بخوانى و نه دانى
137- ولیكن دیو نفست چیره گشته است   كه جان نازنینت تیره گشته است
138- چه دیوى بدتر از دیو زلاراست   كه اندر كار خود بس نابكار است
139- ز وسواست هرنمیهاى زهرن   زخرمنها بیك دو دانه ارزن
140- فتادى دور و نزدیكى بمردن   همى در مطبخ گرمى بخوردن

باب دوازدهم اشعار دفتر دل حضرت علامه حسن زاده آملی


1- به بسم الله الرحمن الرحیم است   كه آدم ایمن از دیو رجیم است
2- به از این سنگر امن الهى   نباشد در همه عالم پناهى
3- ز وسواسست علتهاى روحى   كه نبود روح را هرگز فتوحى
4- همه وسواست از دیو رجیم است   عدو آدم از عهد قدیم است
5- تو هم او را عدو خویش میگیر   خلاف راه او را پیش مى گیر
6- كه نسناست است و وسواست است و خناست   چه جویى لخلخه از دست كناست
7- ترا با عزم جزم و هم واحد   کشاند روح قدسى در مشاهد
8- و گرنه با همه چندین دلى تو   زكشت خود نیابى حاصلى تو
9- نشد تا جان توبى عیب و بى ریب   درى روى تو نگشایند از غیب
10- بیا ایخواجه خود را نیك بشناست   كه انسانى به سیرت یا كه نسناست
11- به سیرت ار پلیدى چون یزیدى   چه سودى گر بصورت با یزیدى
12- ترا تبلى السرائر هست در پیش   نگر جوانى و برانى خویش
13- نمیدانى كه در تبلى السرائر   شود هر باطن آنجا عین ظاهر
14- حجابت شد در اینجا حكم ظاهر   در انجا باطن هست قاهر
15- اگر از خود در آیى اى برادر   شود اینجا و آنجایت برابر
16- اگر كشف غطا گردد عطایت   دو جایت میشود یكجا برایت
17- كه بینى اسم و آیین خودى تو   همانا مالك دین خودى تو
18- زوین خود بهشت و دوزخى تو   سزاوار سزاى برزخى تو
19- تو هم كشت خودى هم كشتزارت   هر آنچه كشته اى آید بكارت
20- چو تو زرع خودى و زارع خود   ترا حاصل زبذر تو است لابد
21- جزا نفس عمل باشد به قران   به عرفان و به وجدان و ببر هان
22- بلى علم است كه انسان ساز باشد   مرا وراهم عمل دمساز باشد
23- چو علم اند و عمل بانى انسان   هر آنكس هر چه خود را ساخت هست آن
24- لذا باشد قیامت با تو هشدار   قیامت ابرون از خود مپندار
25- بخوانم از برایت داستانى   كه پیش آمد براى من زمانى
26- شبى در ابروى خویش بستم   به كنج خانه در فكرت نشستم
27- فرو رفتم در آغاز و در انجام   كه تا از خود شدم آرام و آرام
28- بدیدم با نخ و سوزن لبانم   همى دوزند و سوزد جسم و جانم
29- بگفتند این بودكیفر مر آنرا   رها سازد به گفتارش زبانرا
30- چو اندر اختیار تو زبانت   نمى باشد بدوزند این لبانت
31- از آنحالت چنان بیتاب گشتم   كه گویى گویى از سیماب گشتم
32- زحال خویش دیدم دوزخى را   چشیدم من عذاب برزخى را
33- در اینجا مطلبى را با اشارت   برایت آورم اندر عبارت
34- كه عاقل را اشارت هست كافى   ازیرا قلب عاقل هست صافى
35- سراسر صنع دلدارم بهشت است   بهشت است آنچه زان نیكوسرشت است
36- شنیدى سبق رحمت بر غضب را   ندانستى یكى امر عجب را
37- كه این رحمت نباشد زائد ذات   كه ذاتش عین رحمت هست با لذات
38- زذاتى كوست عین رحمت ایدوست   نباشد غیر رحمت آنچه از اوست
39- كه این رحمت وجوب امتنائى است   وجود سارى عالى و دائى است
40- كجا باشد كه این رحمت نباشد   گرت در فهم آن زحمت نباشد
41- كدامین ذره را در ملك هستى   نیابى رحمت اربیننده هستى
42- گل و خارش بهم پیوسته باشد   كه از یك گلبن هر دو رسته باشد
43-مربى در مقام جمع و تفضیل   یكى باشد بدون عزل و تعطیل
44- بلى رب مضل و رب هادى   یك و دو دانى اراهل شادى
45- مقام فرق را بینى تضاد است   مقام جمع را یابى تواد است
46- بنام خار و گل و شیطان و آدم   در آنجا و در اینجایند با هم
47- نگراند قواى گونه گونت   به اعضاى درونى و برونت
48- به فعل خویش در انزال و تنزیل   دهى فرق مقام جمع و تفضیل
49- سخن از نسبت و ایجاد افعال   به اجمالش روا مى باشد الحال
50- چه تفصیلش بیك نیكو رسالت   كه بنوشتم ترا باشد حوالت
51- نه جبر محض و نى صرف قدر هست   وراى آن دو امرى معتبر هست
52- لان الباطل كان زهوقا   كلام كان فیها صدوقا
53- كه هم جبر است و هم تفویض باطل   بل امر بین الامرین است حاصل
54- چه هر دو واجد العین اندو احول   نبیند چشم احول جز محول
55- ولى جبرى زیك چشم چپ راست   كه یك چشم چپ مر قدر راست
56- چه تفویضى بتفریط غلط رفت   و هم جبرى به افراط شطط رفت
57- ولیكن صاحب چشمان سالم   بر این مبناى مرصوص است قائم
58- كه قول حق نه تفویض و نه حیر است   كه آن گبر است و این تدبر و زگبر است
59- چه گوید بنده مانند جمادات   چو برگ كاهى اندر دست باداست
60- ندارد هیچ فعل و اختیارى   زبادش جنبش آید اضطرارى
61- بلى این راى فائل از جماد است   كه هر یك را بباید گفت باد است
62- زكسبش اشعرى بى بهره بوده است   مگر لفظى بر الفاظش فزوده است
63- نه استقلال اهل اعتزال است   نه جبر است و سخن از اعتدال است
64- چه هر فعلى كه در متن وجود است   مراهل عدل را عین شهود است
65- كه ایجاد است و اسناد است لابد   بحول الله اقوم و اقعد
66- زحق است صحت ایجاد آن فعل   به خلق است صحبت اسناد آن فعل
67- زحق ایجاد هست از بیش و از كم   كه قل كل من عند الله فافهم
68- چو در توحید حق نبود سوایى   سخن از جبر چبود ژاژ خایى
69- كدامین جابر است و كیست مجبور   عقول نارسا را چیست منظور
70- هر آن بدعت كه پیدا شد در اسلام   چو نیكو بنگرى زآغاز و انجام
71- همه از دورى باب ولایت   پدید آمد سپس كرده سرایت
72- كه از تثبیت در افراط و تفریط   همى بینى در احجامند و تثبیط
73- هر آنچه جز ولایت را رواج است   چو نقش دومین چشم كاج است
74- بداند آنكه او مرد دلیل است   جهنم عارض و جنت اصیل است
75- اگر دانى تو جعل بالعرض را   توانى نیك دریابى غرض را
76- جهنم را نه بودى و نمودى   اگر مد در جهان از ما نبودى
77- زافعال بد ما هست دوزخ   فشار نزع و قبر و رنج برزخ ‌
78- زحال خویش با فرزندت اى باب   درین باب از خدا و خویش ‍ دریاب
79- تویى تو صورت علم عنایى   بیا در خود نگر كار خدایى
80- ترا از قبض و بسط تو عیان است   هر آنچه آشكارا و نهان است

 

باب سیزدهم از دفتر دل حضرت علامه حسن زاده کبیر

باب سیزدهم :

11- به بسم الله الرحمن الرحیم است   كه قبض و بسط بر اصل قویم است
2- وجود صرف كان بیحد و عدد است   چو دریایى است كاندر جزر و مد است
3- زقوسین نزولى و صعودى   بدانى رمز این سیر وجودى
4- كه ادبارست و اقبال است دورى   پس از ادبار اقبال است فورى
5- بود دریاى دل در بسط و در قبض   مر او را ساحل آمد حركت نبض
6- دهد هر ساحل از لجه نشانه   نظر كن از كرانه تا كرانه
7- چو ساحل بدهد از لجت گواهى   ز ساحل پس هر چیزى كه خواهى
8- چو ساحل آیتى از لجت آمد   ترا پس ساحل عین حجت آمد
9- اگر از لجت آیى سوى ساحل   تویى دریا دل آن انسان كامل
10- خدا لجه است در دریاى هستى   نظر كن در بلندیها و پستى 
11- شونش را چو امواج و سواحل   در این دریا نگراى مرد عاقل
12- چه امواجى كه هر موجى جهانى است   جداگانه زمین و آسمانى است
13- جهانا در جهانا در عیان است   هزاران در هزاران در نهالست
14- نهانى كه مرا وراشمس ذره است   وزان قطره اى او را مجره است
15- چو در نسبت تجانش شرط ربط است   مثال از ذره و از قطره خبط است
16- چه نسبت بین پنهان و عیان است   كه این چون قطره اى نسبت به آن است
17- چو ذات حق بود بیحد و بى عد   شئون او بود بى عدو بى حد
18- نگو بنگر تواند رچرخ دوار   كه دارد حركت اقبال ادبار
19- ز صنع متقن پروردگارى   نباشد میل كلى را اقرارى
20- كنون اندر نتاقض هست دائم   تناقض را تزاید هست لازم
21- به رتق و فتق قران الهى   نظر بنما اگر خواهى گواهى
22- در اینموضوع بیك نیكو رسالت   كه نبوشتم ترا باشد حوالت
23- زمیل كلى و اقبال داد بار   ترازان ینل كلى هست یكبار
24- بیا از میل و از اقبال دادبار   به خلق اول آن عقل نكوكار
25- چو ایزد آفریدش در همانحال   بفرمودش به ادبار و به اقبال
26- نموده امتثال امر دادار   كه دائم هست در اقبال دادبار
27- شئون عینى از اول به آخر   بحركت اندرند در سیر دائر
28- شئون كتبى و لفظى هم این است   كه از تقدیر رب العالمین است
29- نباشد جز بدین بود و نمودى   تعالى الله ازین صنع وجودى
30- به صنعتها نگر هم وفق طبع اند   بحركت همچو سماوات سبع اند
31- مدارى كاندر آن سیر جمادات   نباتش مركز عشق و وداد است
32- چو حیوان مركز دور نبات است   مر حیوان را به انسان التفات است
33- بود انسان بدور عقل دائر   كه حق مطلق است و نور قاهر
34- كه حسن مطلق است و مبدا كل   بود او قبله كل ملجاء كل
35- شده اطلاق عقل اندر رسائل   به حق سبحانه نقل از اوائل
36- همه در مدح و تمجید جمالند   به تزیه و به تسبیح جلالند
37- زبان هر یك آید از بر و بوم   عنت الوجوه للحى القیوم
38- زشوق داستان كعبه عشق   همه در آستان كعبه عشق
39- حسین كل و جزء از هر دو جانب   در عشق و عاشقى باشد چه جالب
40- بلى طبع نظام كل بر این است   كه هر كلى بجزء خود حنین است
41- تویى پس عشق و هم معشوق و عاشق   بیا آن عاشقى میباش ‍ صادق
42- كه هر جزئى بكل خود حنین است   یحبهم و یحبونه این است
43- ندارد جزء و كل از هم جدایى   خدا هست و كند كار خدایى
44- حنین جزء و كل دور از ادب نیست   تو ار نقدش كنى میكن عجب نیست
45- زجرء و كل سخن گویم دگر بار   زگوشت پنبه غفلت بدر آر
46- گمانت جزء و كلى مثل جسم است   تعالى الله كه این خود یك طلسم است
47- شئونش را ظهور گونه گون است   سبحان الله عما یصفون است

باب چهاردهم از دفتر دل حضرت علامه حسن زاده کبیر

باب چهاردهم :

1- به بسم الله الرحمن الرحیم است   ظهورى كز حدیث و كز قدیم است
2- عوالم را كه بیرون از شمار است   بدور محور نوزده مدار است
3- اشارت شخص عاقل را بسند است   حروف بسلمه بنگر كه چند است
4- وجود واحد اندر علم اعداد   دو جسم اند و بیك روح اى نكو یاد
5- ولى در روحشان سرى عظیم است   كه بسم الله الرحمن الرحیم است
6- بود پس مر ترا این جمله شاهد   كه هستى نیست جز یك شخص ‍ واحد
7- در آغاز حدید و اخر حشر   تمام سوره نسبت بود نثر
8- كه این شخص است حق جل جلاله   كه این شخص است حق غم نواله
9- جلال او شئون كبریایى است   نوال او شجون ما سوایى است
10- بترویج جلالش با نواش   تماشا كن بدین حسن جمالش
11- زمین حسن و زمان حسن آسمان حسن   عیان حسن و نهان حسن و میان حسن
12- همه حسن اند و ظل حسن مطلق   همه فرعند و از آن اصل مشتق
13- همه حسن و همه عشق و همه شور   همه وجد و همه مجد و همه نور
14- همه حى و همه علم و همه شوق   همه نطق و همه ذكر و همه ذوق
15- درین باغ دل آرا یك ورق نیست   كه تار و پودش از آیات حق نیست
16- گلشن حسن هست و چون گل هست خارش   تو خارش راكنى تحقیر و خوارش
17- زحسن و قبح در تشریع تكوین   بباید فرق اندرین و آیین
18- چه خوش گفتند دانایان یو نان   كه عالم قوسموس است ایغریران
19- بدان معنى قوسموس است زینت   مگر در دیده ات باشد جز اینت
20- جهان را وحدت صنع است و تدبیر   مراد را وحدت نظم است و تقدیر
21- ندارد اتفاقى نظم دائم   نه بر آن وحدت صنع است قائم
22- پس از اتفاق صنع دلربایش   نگر در غایت حسن و بهایش
23- كه زینت غایت حسن و بهایى است   فزون از دلربایى جان فزایى است
24- تویى حق را بوسع خویش جویان   ولى حق با تو انیانت گویان
25- كه اندر سیر اطوار شهودى   زبود من ترا باشد نمودى
26- بلى بیرون بیا از كفر و بدعت   بده جانرا از نور علم وسعت
27- تو از چشم دل بى نور تاریك   نبینى یاكه بینى تنگ و باریك
28- زدست تو بنفس تست ظلمت   كه بیچاره بود دائم به ظلمت
29- بهر سور و كنى الله نور است   چرا چشم دل و جان تو كور است
30- تو از نور خدایا بى جوانى   نشاط اینجهان و آنجهانى
31- بیا بشنو ز اوصاف جوانان   كه حق فرمود اندر كهف قرآن