تبلیغات
دانلود سخنرانی های علامه حسن زاده آملی - سر هفت خوان رستم در آثار حضرت آقا
پنجشنبه 26 خرداد 1390

سر هفت خوان رستم در آثار حضرت آقا

   نوشته شده توسط: ب ن    

سر هفت خوان رستم در آثار حضرت آقا

سر هفت خوان رستم در آثار حضرت آقا

سر هفت خوان رستم در آثار حضرت آقا

خوان اوّل: در راه جایی آسایید و به خواب رفت شرزه شیری آهنگ وی كرد و رخش شیر را هلاك كرد، چون رستم بیدار شد دید كه به همّت رخش از شرّ شیر رهایی یافت و همی خداوند جهان را شكر كرد.

خوان دوم: پس از آن به راه افتاد و به بیابانی بی‌آب رسید و گرمایی سخت بود كه نزدیك بود تهمتن و رخش از تشنگی هلاك شوند آنقدر به درگاه خداوند تضرّع و زاری كرد تا از رحمت خداوند میشی صحرایی پیدا شد و رستم در پی او رفت كه به راهنمایی آن میش به چشمه آبی رسید و جان به سلامت بدر برد و خدا را شكر كرد.
خوان سوم: چون از آن چشمه سیراب شد و رخش را آب و شستشو داد عزم شكار كرد، گوری بیفكند و از گرسنگی هم نجات یافت و خواب آمد در كنار چشمه بخفت اژدهایی دژم كه از دُم تا به دَم هشتاد گز بود و از هراس وی هیچ جانوری در آن بیابان نیارست پا گذارد پدیدار شد، رخش سم بر زمین كوفت و رستم بیدار شد و با اژدها در نبرد افتاد و رخش هم كمك كرد تا عاقبت سر از تن اژدها جدا ساخت و خدا را شكر كرد.

خوان سوم: چون از آن چشمه سیراب شد و رخش را آب و شستشو داد عزم شكار كرد، گوری بیفكند و از گرسنگی هم نجات یافت و خواب آمد در كنار چشمه بخفت اژدهایی دژم كه از دُم تا به دَم هشتاد گز بود و از هراس وی هیچ جانوری در آن بیابان نیارست پا گذارد پدیدار شد، رخش سم بر زمین كوفت و رستم بیدار شد و با اژدها در نبرد افتاد و رخش هم كمك كرد تا عاقبت سر از تن اژدها جدا ساخت و خدا را شكر كرد.

خوان چهارم: پس از آن بر رخش سوار شد و به راه افتاد تا به چشمه‌ای و سبزه‌زاری رسید در كنار چشمه خوراكی‌ها و اسباب عیش فراهم دید از خوراكی‌ها بخورد و رود در دست بگرفت و بنواخت، زنی جادو همینكه آواز سرود شنید حاضر شد كه رخ خود را بسان بهار آراسته بود، رستم به ستایش خداوند لب گشود. آن زن همین كه نام خدا را شنود رنگ وی برگشت و سیاه شد و رو برگردانید. رستم در حال كمند بینداخت و جادو را به بند آورد و گفت تو كیستی كه آنچنان بودی و اینك نام خدا را شنیده‌ای این چنین سیاه گشته‌ای باید آنچنان كه هستی خویش را به من بنمایی، رستم دید آن زن جادو به شكل گنده پیری بدر آمد، فی‌الحال خنجر كشید و آن جادو را دو نیم كرد و از آسیب وی ایمن بماند و خدا را شكر كرد.
خوان پنجم: پس از آن رستم به راه افتاد تا به دشتی خرّم رسید و رخش را به چرا رها كرد و خود بیاسایید، دشتبان آمد و دید رخش در سبزه‌زار است و رستم در خواب، با خشم هر چه بیشتر بسوی رستم آمد و چوبدستی كه در دست داشت بر پای رستم زد و با او پرخاش كرد كه چرا اسب را در دشت و سبزه‌زار رها كردی‌؟ رستم چیزی نگفت ولی برخاست و دو گوش دشتبان را بگرفت و هر دو را از بیخ بركند و به دست دشتبان داد و باز دوباره بخفت. بیچاره دشتبان با دو گوش كنده و خون از دو جانب سر روان شكایت به اولاد برد، اولاد دیوی سهمگین بود كه در آن مرز و بوم بزرگ همه بود، اولاد چون آن بدید با سپاه خود بسوی رستم آمد و پس از نبرد لشكر اولاد شكست خورد و رو به گریز نهاد و اولاد نیز گزیری جز گریز ندید رستم به دنبالش رخش دوانید تا كمند بینداخت و اولاد را در كمند گرفت و او را از اسب به زمین افكند و بدو گفت اگر خواهی خون تو را نریزم و تو را در این سرزمین شاه كنم باید بنمایی كه دیو سپید، كاوس شاه را كجا در بند كرده است؟ اولاد بپذیرفت و با رستم به راه افتاد.
خوان ششم: در اثنای راه ارژنگ دیو- كه وی و پولاد از پهلوانان و پیروان دیو سپید بودند، و ارژنگ دیو از دیگر دیوان دلیرتر و سالارشان بود- در فرا راه رستم با وی به نبرد برخاست، و سرانجام در دست رستم به خواری كشته شده است، و دیگر دیوان چون سالارشان را چنان دیدند رو به فرار نهادند.
خوان هفتم: رستم با اولاد چون به شهری كه كاوس شاه گرفتار بود وارد شدند، رخش رستم شیهه‌ای چون رعد برآورد، كاوس چون شیهة رخش بشنید دریافت كه رستم به شهر وارد شد بسیار خوشحال گردید و به یارانش گفت اندوه و گرفتاری ما بسر آمد، رستم در نزد وی آمد و همه سر فراز و سربلند شدند، كاوس شاه به رستم گفت باید كاری شود كه دیوان نفهمند وگرنه انجمن كنند و رنجهای تو بی بر شود اكنون دیو سپید كه بزرگ دیوان است در فلان غار است و بی‌خبر است باید كار او را بسازی. پس رستم بسوی آن غار رهسپار شد غاری چون دوزخ بدید در آن وارد شد و با دیو سپید بسیار بجنگید و عاقبت بر وی چیره شد و وی را بر زمین زد و جگرش را از نهادش بدر آورد و دیوان دیگر همینكه این واقعه را بدیدند رو به هزیمت گذاشتند. رستم جای پاكی طلب كرد و سر و رو بشست و به درگاه خداوند نیایش و ستایش كرد و سپس بسوی كاوس شاه آمد و كاوس وی را آفرین گفت.
آیا مقصود از داستان هفتخوان همین صورت ظاهر است یا شرح حال ما است كه تا آفرین بشنویم باید با جادوها و دیوهای رهزن نبرد كنیم كه جهاد نفس است. دیدی كه در خوان سوم اژدها را كشت بدانكه به قول عارف رومی:

نفس اژدرهاست او كی مرده است      از غم بی آلتی افسرده است

و دیدی كه در خوان چهارم همین كه زن جادو نام خدا را شنید روی او سیاه شد با اینكه در آغاز برای فریفتن با رخساری آراسته هویدا شد. دیدی كه چگونه نام خدا را شنید رو برگردانید. در تفسیر سورة مباركة قل اعوذ برب الناس به عرض رساندم كه خنّاس صفت دیو وسواس است كه تا یاد خداوند متعال در بیت‌المعمور قلب ذاكر نزول اجلال فرمود و نام شریفش به زبان آمد دیو وسواس بازپس شود و خود را كنار می‌كشد و رو برمی‌گرداند وگرنه چون ابن عرس و مار كه مضمون روایات است قلب را به دهن می‌كشد اعاذنا الله تعالى منه. پس هیچگاه دیو وسواس بر دل مراقب و حاضر دست نمی‌یابد. خداوند متعال توفیق مراقبت كه كشیك نفس كشیدن است مرحمت بفرماید.
آری باید رستم بود (بلكه بالاتر از رستم كه جهاد با نفس جهاد اكبر است) و با دیوان و جادوان جنگید و از هفتخوان درگذشت تا نفس مطمئنه گردد و به خطاب ارجعی الی ربك راضیة مرضیه مشرف شود و به قول عارف معروف جناب مجدود بن آدم سنایی – علیه الرحمه -:

عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد          كه دارالملك ایمان را مجرّد بیند از غوغا

عجب نبودگرازقرآن نصیبت نیست جزنقشی       كه از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا

منبع:تجلی اعظم


برچسب ها: سر هفت خوان رستم در آثار حضرت آقا ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر